ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
508
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
مردى را ديديم و گروهى گوسفندان كه چرا مىكردند و گرد اين مرد ده مرد جوان نشسته بودند كه سر ايشان مانند سر ديوان بود ، پس احوال پرسيديم ( 336 - آ ) او گفت من مردى هستم از فرزندان آدم ، و اين همه گوسفندان از آن منند ، و اين فرزندان منند و فرزندان را مادر ديوى بود بر من عاشق گشت و من خود ندانم كه در جهان كسى ديگر هست ، پس خبر شهرستان پرسيديم ، گفت من شنيدهام اما نديدهام ، اما بر زمينى طلب بايد كرد كه مانند نقره باشد ، بعد از آن برفتيم و بدان زمين رسيديم و بدشوارى بر آن نمىشايست رفتن از سادگى كه بود ، و جمله سيم خالص بود ، پس چند روز ديگر برفتيم ناگاه شعاعى پيدا شد كه چشمها را خيره كرد ، چون نگاه كرديم ديوار شهرستان پيدا شد و خلق آواز تكبير برآوردند ، و برفتند تا نزديكى ديوار ، شهرى ديدند چهار سو ، [ 1 ] سر ديوار بر فلك برده ، پس لشكر فرود آمدند و هر چند در شهرستان طلب كردند نيافتند پس از آن ملك حمير با پسران و پيران برنشست . . . [ 2 ] و پيرامون شهرستان برجهاء عظيم بر سر ديوار [ 3 ] كرده كه از برج تا برج ميلى راه بود و طلسمها بر مثال طيور و وحوش بر سر آن كرده كچون بادى برآمدى بانگ از ايشان برخاستى * . . . پس چندين روز طلب در كردند نيافتند ( 336 - ب ) نردبانها ساختند و مردى را بر سر ديوار فرستادند چون بر ديوار شد و در شهرستان نگاه كرد پس [ 4 ] بخنديد و چون با مردم نگاه كرد بگريست عظيم و هر چند كه مىگفتند كه ترا چه بوده است و چه مىبينى ؟ البته جواب نداد ، و خود را در شهرستان افكند يكى ديگر برشد ، هم اين معاملت بود ، سديگر را فرستادند همچنين بود ، بعد از آن ملك حمير بفرمود تا يكى را برفرستادند و ريسمانى در پاى وى بستند و رها [ نه ] كردند كه خود را در آنجايگاه افكند ، يكى ديگر [ 5 ] مىخنديد و البته جواب هيچكس نداد تا بمرد
--> [ ( 1 ) ] چهار سو - يعنى چهار گوشه - مربع [ ( 2 ) ] جمله بين ستاره و راده اينجا زايد و مربوط بسطور بعد است [ ( 3 ) ] ظ : بر سر ديوار ، در اينجا زايد و تكرار همين عبارتيست كه در سطور بعد ميآيد و اساسا اين چند سطر از روى دو نسخهء مختلف نوشته شده و قدرى در هم است اما معنى آن چون روشن بود به حال خود باقى ماند [ ( 4 ) ] ظ : پس زايد است [ ( 5 ) ] كذا ؟ .